نه برای شهرت، نه برای دلسوزی، فقط برای اینکه فراموش نشوم. برای اینکه اگر روزی نبودم، رد صدایم جایی مانده باشد.
من یکی از هزاران نفری هستم که به جرم فکر کردن، باور داشتن، و متفاوت بودن، از زندگی عادی حذف شدند. نه با یک حکم رسمی، بلکه با زنجیرهای از فشار، تهدید، تحقیر و ترس.
اول در کشور خودم، بعد در جایی که اسمش «پناه» بود، اما عملا ادامه همان بیپناهی.
پناهندگی چیزی نیست که در بروشورها مینویسند.
پناهندگی یعنی سالها معلق بودن.
یعنی هیچجا خانه نباشد.
یعنی هر روز با این سوال بیدار شوی که اگر امروز اخراجم کنند، زنده میمانم یا نه.
من به خاطر عقیدهام، به خاطر انتخابی که فکر میکردم حق بدیهی هر انسان است، از خانواده، امنیت، شغل و آیندهام جدا شدم.
و بعد فهمیدم دنیا خیلی کمتر از چیزی که شعار میدهد، به «حقوق بشر» پایبند است.
من فقط امنیت میخواستم.
نه زندگی لوکس، نه امتیاز ویژه.
فقط اینکه شب بخوابم و نترسم فردا مرا تحویل جایی بدهند که قبلا طعم زندان و شکنجهاش را چشیدهام.
نوشتن برای من انتخاب نبود، اجبار بود.
وقتی دهانت را میبندند، قلم تبدیل به آخرین راه نجات میشود.
این وبلاگ سند مظلومیت نیست، فریاد هم نیست؛ بیشتر شبیه یادداشتهای کسی است که هنوز زنده است، اما مدام از او میخواهند ثابت کند حق زنده بودن دارد.
اگر این متن را میخوانی و رد میشوی، اشکالی ندارد.
من به خوانده شدن عادت ندارم.
من قهرمان نیستم.
من فقط زنده ماندهام.
و همین، در این دنیا، گاهی بزرگترین جرم است.